دلتنگ قاصدک ها

پنجاه روزی می شود که شاهد خنده، گریه، اخم، شادی، هیاهو
 
و سکوت قاصدک هایم نیستم.

قاصدک هایی که شکفتند ومن با شکفتنشان همراه بودم.

آن ها رشد کردند ومن با رویش آن ها احساس طراوت وتازگی

را باهمه ی وجود لمس کردم.

آنان طعم خواندن ونوشتن را چشیدند ومن با چشیدن آنها سیر شدم.

آنها گام به گام راه را برای صعود به قله ی سعادت وپیشرفت

پیمودند ومن چراغ راهشان شدم.

آنها بزرگ شدند ومن از بزرگی آنان، احساس غرور کردم.

آنها ثمر دادند ومن از به ثمر رسیدنشان، خشنود شدم

و بر خود بالیدم.


بالاخره آنها رسیدند ومن ماندم......


وامروز با همه وجود احساس می کنم که سخت دلتنگ قاصدک هایم........





شرمنده ی دانش آموزانی هستم که عکس تکی از آن ها نداشتم.